برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است
که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟
تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟
نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .
میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .
افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .
کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .
عزیز غزلهای ننوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟
تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی
تمام لبخند هایمان را می بوسی و غسل می دهی
و من دعا میکنم هرگز پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .
عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:29  توسط سراب
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:6  توسط سراب
|
من و در گیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تومیرم
من و درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
باخیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام
تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم
من و نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:25  توسط سراب
|
هنگام باران ...
اگر من را كني راهي به مجنونخانه دلها
نخواهم رفت مجنونخانه ، من مستم
شوم راهي به سوي ساقي و ميخانه دلها
تو گر خواهي شوي راهي
به راه ديگري رو جان
كه من در انتظارت سالها شب را سحر كردم
سحر آمد سپيده بر دميد و صبح روشن شد
نمازم را به ياد تو ز بركردم
ز بحر بيكران عشق مجنون هم گذر كردم
از آن دنيا به اين دنيا سفر كردم
به هر سو چون صدايي ميشنيدم
زان صدا گوش دلم را هم خبركردم
كوير دل چو ماند سالها
در انتظار قطرهاي باران
و من هنگام باران چون رسيد
از خيسي عشقت حذر كردم
بدين سان جان خود را سالها
منزلگه داغ و شرر كردم
به آن اميد آمد بار ديگر وقت باران و
همه دلدادگان را من خبركردم ...
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:20  توسط سراب
|
زندگي ... هوس نيست... اول فقط ميشناختمت ... يك روز باهات حرف زدم ، بعدا فقط يك دوست بودي ، يك كم گذشت ، بهترين دوستم شدي ... همه حرفهام رو بهت ميگفتم ، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم ، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي ، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي . زمان گذشت ... كم كم به هم نزديكتر شديم ، از همه زندگي هم با خبر شديم ، خوب و بدش مهم نبود ... اينكه هردومون يكي رو داشتيم باهاش درد دل كنيم قشنگ بود . بازم گذشت ... گذشت ... گذشت ... هر روز برام عزيزتر ميشدي ، هر از گاهي ناخود آگاه دلم بدجوري تنگت ميشد ... به روي خودم نمياوردم ، ميگفتم : اينم ميگذره ... نگذشت ... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه ... گفتي كه خيلي دلت تنگه ، گفتي كه دوستم داري ، منم دوستت داشتم ... سكوت كردم ... هيچي نگفتم ... ميترسيدم ! از چي ؟ خودم هم نميدونستم ، باز هم گذشت ... ديدم بدون تو خيلي سخت شده ، بهت گفتم ... بهت گفتم كه همه چيز من هستي ، بهت گفتم چقدر دلم تنگه ، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بي صبرم ، ميترسيدم ... يرسيدي چرا ؟ نميدونستم ... گفتي كه ترس نداره ، باورم نميشد ... عاشق شده بودم ! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه . فكر ميكردم هوسي بيش نيست ... نميدونستم چه جوري فرار كنم ، كجا برم ، به كي بگم ، به خودت گفتم ... گفتي كه هست ، عشق هنوز هست ، هوس نيست ! دلم آروم شد ... خيلي آروم شد ، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه ، تازه فهميدم كه تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ... تازه فهميدم كه عاشق شدم و اميد وصال قدرت هر كاري رو بهم داد ، هر كاري ... آره ، عشق است و با اميد رسيدن بهش ، كوه رو از جا ميشه كند . چه حال و هواي عجيبي است ... توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم : هوس نيست ، عشق است و چقدر قشنگه......
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:19  توسط سراب
|
چون طلاي ناب مرا بي منت از خاكم بكن
يك شبي را عاشقانه از هوس پاكم بكن
هر نگاهت موجي بر هر تخته سنگ پيكرم
پر تلاطم تر زپيشم غرق امواجم بكن
بي منت از خاكم بكن
از هوس پاكم بكن
غرق امواجم بكن

مي پسندم بازوانت را به دور شانه ام اول كارم هنوز فكر سر انجامم بكن
باتومن درشب خيال ديگري دارم به سر همچو شبگردي مراازخواب بيدارم بكن
بي منت از خاكم بكن
از هوس پاكم بكن
غرق امواجم بكن
فكر سر انجامم بكن
از خواب بيدارم بكن
دوست دارم همچوپيچك برسراپاي تو پيچم
باز امشب چون گل وحشي شدم رامم بكن
شبنمي شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن بوسه بارانم بكن، بي تاب بي تابم بكن
بخت وقسمت رابگو دستي به دست هم دهند
دست به دستم ده كنارسايه ات خوابم بكن
بي منت از خاكم بكن
ازهوس پاكم بكن
غرق امواجم بكن
فكرسرانجامم بكن
ازخواب بيدارم بكن
چون گل وحشي شدم رامم بكن
بي تاب بي تابم بكن
دركنار سايه ات خوابم بكن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط سراب
|
شايد 5 يا 6 هزار سال پيش در واپسين لحظات زندگي اين دو دلداده تصميم گرفتند براي هميشه در آغوش هم بمانند.
و امروز بعد از گذشت قرن ها باستان شناسان در جايي در خاك ايتاليا براي آنكه خواب آرام شان رابر هم نزنند
بي كم و كاست بستر شان را به موزه اي خواهند برد تا هديه اي باشد در روز ولنتاين به آيندگان و روندگاني كه با احترام اين صحنه را مي نگرند
kash mishod kheyli chizaro gift,harfaye ke hich vaght gofte nemsihe
boghz haye ke hichvaght nemsihkane.. nemikham begam khaste shodam..nemikham begam kam avordam... inha hame bahunast..baraye ye shoro,e mozakhrafe dye.. baraye dore kardane khaterato hadesehaa.. ki midune?ki mitune befahme? man in divaro kheyli DOOST DARAM. hadeghalesh khub be harfam gosh mikone. hata mitunam dardhamo rush benvisam. mitunam motmaen basham ke ta hasmiheee hamin jasttttt. hata vaghti ke man nabasham. midunam behem naroo nemizanee.. inha hame dalil haye pochye vase man! ke vase del khoshi ham shode mitunam baraye mundanamm bahune,e dashte basham. barayee nafas hammm..!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط سراب
|